چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد
ز بعد آن مگر در نزع افتاد
۱یکی گفت «ای بدان عالم قدمزن
کجا دفنت کنم؟ جایی رقم زن»
۲چنین گفت او که من شوریدهایمان
نخواهم در بر ِ جمعی مسلمان
۳چو من نور مسلمانان ندارم
به گورستان دین داران چه کارم؟
۴نمیخواهم جهودان نیز همبَر
که بیزارست از ایشان پیمبر
۵میان این دو گورستان زمینم
بهدست آور که من زان نه، نه زینم
۶مرا نه در مسلمانی قدم بود
نه در راه جهودی نیز هم بود
۷میان این و آن باید چنین کس
که تا خود حال چون گردد ازین پس
۸نرفتی یک قدم این راه آخر
کجا بودی تو چندینگاه آخر
۹نداری هیچ کاری کارت آنجاست
به ره بر عقبهٔ بسیارت آنجاست
۱۰نه چندان عقبه در پیشست آنجا
که هرگز روی انجامست آنجا
۱۱ازین وادی که در وی بیم جان است
اگر خونی شود جان جای آن است
۱۲چه دریاییست این در جان پدیدار
نه سر پیدا و نه پایان پدیدار
۱۳هزاران دل اگر خون شد درین راه
ولی زان جمله جانی نیست آگاه
۱۴که میداند که هر دل چون چراغی؟
چه سودا میپزد در هر دماغی؟
۱۵همی هر لحظه غم بیشست ما را
ازین راهی که در پیشست ما را
۱۶چراغ نورِ ایمان بر سر راه
چه سازی گر فرو میرد به ناگاه؟
۱۷