مگر سُفیان ثوری چون جوان بود
ز کوژی قامتِ او چون کمان بود
۱یکی گفت ای امام آن جهانی
چرا پشتت دو تا شد در جوانی؟
۲به صورت وقتِ این پشتِ دوتا نیست
که پشت تو چنین دیدن روا نیست
۳چه افتادهست؟ ما را حال برگوی
نشانی ده، بیانی کن، خبر گوی
۴چنین گفت او که استادیم بودهست
که دایم راه رفتهست و نمودهست
۵چو وقت مرگِ او آمد پدیدار
به بالینش شدم میدیدمش زار
۶به غایت اضطرابی در درونش
که میجوشید همچون بحر، خونش
۷همه جان و دلش پر آتش رشک
به یکیک مژه صدصد دانهٔ اشک
۸میان جامه در، لرزیده چون برگ
دل او را امیدی بر در مرگ
۹بدو گفتم که شیخا این چه حال است؟
زبان بگشاد کهایمان در وبال است
۱۰به پنجه سال در خون گشتهام من
کنون از تیغِ مرگ آغشتهام من
۱۱خطاب آمد که تو مردودِ مایی
تو زین در دور شو، ما را نشایی
۱۲چو زو بشنیدم این خود را بکُشتم
طراقی زان برون آمد ز پشتم
۱۳چو قول او چنان وقتی چنین بود
چنین شد پُشت من چون روی این بود
۱۴نصیب اوستادم چون چنین است
کجا شاگرد را امید دین است؟
۱۵چو شد انجامِ اُستاد این درستم
من از شاگردی خود دست شستم
۱۶چراغی را که ره بر باد باشد
نمیدانم که چون آزاد باشد
۱۷چراغ روح تو چون مُرد ناگاه
نیابی سوی او یا بوی او راه
۱۸چراغ مُرده را چندانکه جویی
نیابی هیچ جایی، چند پویی؟
۱۹چراغ مُرده را ماتم مکن تو
که افسوسست هین مشنو سخن تو
۲۰خنک آن سگ که مر دورست از غم
ولی بیچاره این فرزندِ آدم
۲۱ز مردن غم نصیب کس نبودی
اگر انگیختن از پس نبودی
۲۲ازین وادی خاموشان خبر خواه
وگر داری خبر زیشان عِبَر خواه
۲۳به دانش زنده شو یکبار آخر
بمیر ای مردهدل ز اغیار آخر
۲۴جهودی را که کارش اوفتادهست
به خوان مصطفی راهش گشادهست
۲۵ترا گر نیز کار افتد به زودی
درین معنی نه کمتر از جهودی
۲۶