شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق
که بس گریانستی بوبکر ورّاق
۱بدو گفتا که ای مرد خدایی
بدین زاری چنین گریان چرایی؟
۲چنین گفت او که «چون گریان نباشم؟
ز پای افتاده سر گردان نباشم؟
۳که امروزی درین جایی نشستم
درین یکپاره گورستان که هستم
۴ز دَه مُرده که آوردند امروز
یکی ایمان نبرد، این بس بوَد سوز
۵کسی را دین بوَد هفتاد ساله
به کفرش چون توان دیدن حواله؟
۶کنون هم گریه و هم سوزم اینست
چه گویم؟ نقدِ امروزم هم اینست»
۷عزیزا کار مشکل مینماید
ولیکن خلق غافل مینماید
۸ز خوف عاقبت هر کاو خبر یافت
به نَو هر لحظه اندوهی دگر یافت
۹ز خوف ره میان کفر و ایمان
نه کافر خواند خود را نه مسلمان
۱۰میان کفر و دین بنشست ناکام
که تا آن آب چون آید سرانجام
۱۱