مگر پیری یکی دختر جوان خواست
نیامد کار این با کارِ آن راست
۱بهخود میخواندش بهر بوسه آن پیر
نمیآمیخت با او چون مَی و شیر
۲رفیقی داشت پیر سال خورده
بدو گفت ای بسی تیمار برده
۳بگو تا حالِ تو با زن چه گونهست
تو پیر و او جوان، این باژگونه ست
۴چنین گفت او که گمراهم من از وی
که هر ساعت که بوسی خواهم از وی
۵مرا گوید ندارم موی تو دوست
که پنبه در دهان ِ مرده نیکوست
۶چو تو در بوسه آیی هر زمانم
نهی چون پنبه موی اندر دهانم
۷برَو پنبه خوشی از گوش برکش
که پنبه گرد موی تو ترا خوش
۸مگر پنبه ز گوشت برکشیدی
که موی خویش همچون پنبه دیدی
۹ازان پشتت به پیری چون کمان شد
که چون تیر از گناهت سرگران شد
۱۰ز حق پیش از اجل بیدارییی خواه
چو مست غفلتی هشیارییی خواه
۱۱برافشان هرچه داری همچو مردان
چه سازی چون زنان با چرخ گردان؟
۱۲اگر داری گِل اندر سر چه شویی
سرت در گل نخواهد ریخت گویی؟
۱۳حجابت از تن ویرانه بردار
طبقپوش از طبق مردانه بردار
۱۴که تا ویرانه جای شرک و علت
شود معمورهٔ دین، اینت دولت
۱۵اگر در شرک میری، وای بر تو
که خون گریند سر تا پای بر تو
۱۶کسی عمری در ایمان ره سپرده
در آخر، چون بوَد، کافر بمرده؟
۱۷