سه بار آن کافر اندر آتش و خون
بگردانید بر جرجیس گردون
۱تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری
ز خاک او برآمد لالهزاری
۲میان این همه رنج و عذابش
رسید از هاتف عزّت خطابش
۳که هرگز دوستی ما زند لاف
نخواهد خورد بی دُردی می صاف
۴سزای دوستان اینست مادام
که گردونشان رود بر هفت اندام
۵بدو گفتند ای جرجیس و ای پاک
ترا هیچ آرزویی هست در خاک؟
۶مرا گفت آرزو آنست اکنون
که یک بار دگر در زیرِ گردون
۷کنندم پاره پاره در عذابی
که تا آید دگر بارم خطابی
۸که چندین رنج در جانم رقم زد
که او در دوستی ما قدم زد
۹تو قدر دوستان او ندانی
که مردی غافلی در زندگانی
۱۰کسی کز دوستی دم زد تو آن باش
و یا نه، ز دوستان دوستان باش
۱۱