مگر از چشم زخم چشم اغیار
بدرد چشم ایاز آمد گرفتار
۱ز درد چشم چشمش همچو خون شد
دو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد
۲علی الجمله چو روزی ده برآمد
ز درد چشم چشمش در سر آمد
۳چنان از دردِ چشمی ممتحن گشت
که صفرا کردش و بی خویشتن گشت
۴کسی محمود را از وی خبر کرد
سواره گشت محمود و گذر کرد
۵ببالین ایاز آمد نهان او
نهاد انگشت بر لب در زمان او
۶بدان بیمارداران گفت زنهار
مگردانید از شاهش خبردار
۷چو بنشست آن زمان محمود غازی
بجَست از جا ایاز از دلنوازی
۸زهم بگشاد چشم و شاد بنشست
زهی بنده که چون آزاد بنشست
۹بدو گفتند ای از خویش رفته
تن از پس مانده جان از پیش رفته
۱۰ز درد چشم سرگردان بمانده
میان جان و تن حیران بمانده
۱۱چو شه بنشست بر بالینت از پای
تو صفرا کرده چون برجستی ازجای؟
۱۲نگفتت کس نبودت چشم بر راه
چگونه گشتی ازمحمود آگاه؟
۱۳چنین گفت او که چه حاجت شنیدن
ندارم احتیاجی هم بدیدن
۱۴ز گوش و چشم آزادست جانم
که من از جان ببویش باز دانم
۱۵چو بوی او ز جان خود شنودم
شدم زنده اگرچه مرده بودم
۱۶ندیدی آنکه یعقوب پیمبر
ببویش گشت روشن چشم در سر
۱۷تو میباید که چشم از درد سازی
ز درد چشم تو خود میگدازی
۱۸چو بوی آشنائی یافتی تو
بر آفاق دو عالم تافتی تو
۱۹که آن یک ذرّه نور آشنائی
چو صد خورشید دارد روشنائی
۲۰چو دایم دوستی حق چنانست
که یک ذرّه بِه از هر دو جهانست
۲۱خدائی آنچنان میداردت دوست
ازان شادی توان گنجید در پوست؟
۲۲بزرگانی که این پرگار دیدند
بصد جان نقطهٔ دردش گُزیدند
۲۳هزاران جان برای یک خطابش
برافشاندند دل پر اضطرابش
۲۴