مگر یک روز میشد یوسف پاک
زلیخا را نشسته دید بر خاک
۱شده پوشیده از چشمش جهانی
ولی پوشیده چشم خاکدانی
۲به بیماری و درویشی گرفتار
ز صد گونه به بی خویشی گرفتار
۳بهردم صد تأسّف بیش خورده
غم یوسف ز یوسف بیش خورده
۴بره بنشسته چون امّید واری
که از خاک رهش یابد غباری
۵که تا بو کز غبار راهِ آن شاه
غباری گر بود برخیزد از راه
۶چو یوسف دید او را گفت الهی
ازین فرتوتِ نابینا چه خواهی
۷چرا او را نگردانی کم و کاست
که او بدنامی پیغمبری خواست
۸درآمد جبرئیل و گفت آنگاه
که او را بر نمیگیریم از راه
۹که او آنرا که ما را دوست دارد
جهانی دوستی در پوست دارد
۱۰چو او را دوستی تست پیوست
مرا بهر تو با اودوستی هست
۱۱کِه گفتت مرگِ گل در بوستان خواه
هلاک دوستان دوستان خواه؟
۱۲که گر عمری بجان گردانمش من
برای تو جوان گردانمش من
۱۳چو او جان عزیز خود ترا داد
دلیلش چون کنم؟ باید ترا داد!
۱۴چو او بر یوسف ما مهربانست
کرا در کینهٔ او قصد جانست؟
۱۵گرش در عشق تو دیده تباهست
دو چشم آب ریزش دو گواهست
۱۶چو این عاشق گوا با خویش دارد
بنو هر روز رونق بیش دارد
۱۷اگر واقف شوی از جان فشانی
زسرّ عاشقان یابی نشانی
۱۸وگر از جان فشاندن نیست بویت
ندارد هیچ سودی گفت و گویت
۱۹وگر جان برفشاند بر تو حالی
ستاند از تو تیغ لااُبالی
۲۰