برای بایزید آمد ز جائی
غریبی، در بزد چون آشنائی
۱میان خانه در شیخ نکورای
بفکرت ایستاده بوده بر پای
۲بدو گفتا نگوئی کز کجا ام؟
غریبش گفت مردی آشناام
۳غریبم آمده بهر لقائی
ببوی بایزید از دور جائی
۴جوابش داد شیخ عالم افروز
که ای درویش سی سالست امروز
۵که من در آرزوی بایزیدم
بسی جستم ولی گردش ندیدم
۶ندانم تا چه افتاد و کجا شد
نمیبینم مگر از چشم ما شد
۷چنان در زر وجودش گشت خاموش
که میشد قرب سی سالش فراموش
۸کسی کو جاودانه محوِ زر شد
ز خود هرگز نداند با خبر شد
۹ولیکن کیمیا آنست مادام
که نور الله نهندش سالکان نام
۱۰اگر بر کافری تابد زمانی
فرو گیرد ز نور او جهانی
۱۱چو زد بر سحرهٔ فرعون آن نور
چنان نزدیک گشتند آن چنان دور
۱۲اگر بر پیرزن تابد زمانی
کند چون رابعهش مرد جهانی
۱۳وگر بر بیل زن تابد باعزاز
چو خرقانیش گرداند سرافراز
۱۴وگر یک ذرّه با معروف گردد
ز ترسائی بدین موصوف گردد
۱۵وگر پیش فُضَیل آید پدیدار
شود از ره زنی ره دانِ اسرار
۱۶وگر درجان ابن ادهم آید
دلش سلطانِ هر دو عالم آید
۱۷وگر بر تن زند دل گردد آن خاک
وگر بر دل زند جانی شود پاک
۱۸چو جان در خویشتن آن نور یابد
دو گیتی را ز هستی دور یابد
۱۹چو جان زان نور گردد محو مطلق
به سبحانی برون آید و اناالحق
۲۰چو در صحن بهشت آید باخلاص
خطابش این بوَد از حضرت خاص
۲۱که هست این نامه از شاه یگانه
به سوی پادشاه جاودانه
۲۲چو از خاصّ خودش پوشند جامه
ز قُدّوسی بقّدوسیست نامه
۲۳چو قدّوسی توانی جاودان گشت
همه تن دل همه دل نیز جان گشت
۲۴چو دادت صورة خوب و صفت هم
بیا تا بدهدت این معرفت هم
۲۵