بمجنون گفت آن یاری ز یاری
که لیلی را تو چندین دوست داری
۱بدو گفتا بحقّ عرش و کرسی
که گر من دوستش دارم چه پرسی
۲رفیقش گفت چندین شعر گفتن
شبانروزیت نه خوردن نه خفتن
۳میان خاک و خون بودن بزاری
چه بودست این همه بر دوستداری؟
۴جوابش دادکان بگذشت اکنون
که مجنون لیلی و لیلیست مجنون
۵دوئی برخاست اکنون از میانه
همه لیلیست، مجنون بر کرانه
۶چو شیر و مَی بهم پیوسته گردند
ز نقصان دو بودن رسته گردند
۷یکی چون آشکارا گشت اینجا
دوئی را نیست یارا گشت اینجا
۸اگر هستی بجان او را خریدار
چو تو گم گشتی او آمد پدیدار
۹چنان گم شو که دیگر تا توانی
نیابی خویش را در زندگانی
۱۰