مگر محمود میآمد ز راهی
درآمد پیش خرقانی پگاهی
۱ولیکن امتحان شیخ را شاه
ایاز خاص خود را خواند آنگاه
۲لباس خود درو پوشید آن روز
که من جان دارم او شاه دلفروز
۳ولی چون کرد خرقانی نگاهی
بدو گفتا نِه ای جاندار، شاهی
۴بیا تا پیش من ای شاه درویش
که حق اکنون ترا کردست فاپیش
۵تو ای محمود اگرچه پادشائی
ولیکن دل همی خواهد گدائی
۶همه ملک جهان داری مسلم
همه در دست و این میبایدت هم
۷چو تو در ملک عالم پادشاهی
چو درویشان چرا نان پاره خواهی
۸نه بینی آنکه محمود ازل بود
که او را نیز گوئی این عمل بود
۹چو دریاهای بیپایان صفت داشت
جهان پُر عارف و پُر معرفت داشت
۱۰رها کرد آن همه از بهر آدم
برون آمد بدست خلق عالم
۱۱بپاکی آن صفت را شد خریدار
بدست آن صفت آمد پدیدار
۱۲چو من بیمار گشتم هان چه بودت؟
که خود بیمارپرس من نبودت
۱۳چو نان و آب جُستم از در تو
شدم بی این و بی آن از بر تو
۱۴که از تو مال و نفس خود خرم باز
که از تو وام می خواهم زهی راز
۱۵منم با این همه مشتاقم و دوست
اگر مشتاق من باشی تو نیکوست
۱۶عزیزا می ندانم کین چه کارست
چه درد است این چه عشق است این چه نار است
۱۷باستغنا رُبوبیّت بباید
ولیکن در عبودیت بباید
۱۸خداوندا قوی کاری است امّا
کسی را نیست معلوم این معمّا
۱۹بنی آدم، حقیقت، چون ایاز است
که او را خاص، محمودش لباس است
۲۰در اوّل چون بدادت صورت خویش
صفات خویش آرد آخِرَت پیش
۲۱گهی نام تو نام خویشتن کرد
گه اسم خویش اسم ما و من کرد
۲۲دگر چون نیست دستوری چه گویم
خدا نزدیک و تو دوری، چه گویم
۲۳بحق تا باخودی ره کی توان برد
ولی گر بیخودی این پی توان برد
۲۴