چنین گفتند استادان پیروز
که آهوئیست کاندر چل شبانروز
۱در منه میخورد خاشاک و خاری
گل خوش بوی جوید یک دو باری
۲چو دارد این چله در پاکی آنگاه
سر خود سوی صبح آرد سحرگاه
۳چو آندم بگذرد بر خونِ جانش
شود از نافِ او نافه روانش
۴ازان دم مشک ازو آید پدیدار
وزان دم گرددش خلقی خریدار
۵کِه دارد آنچنان دم در جهانی
که خون زو مشک گردد در زمانی؟
۶چو خونی مشک گردد از دم پاک
بوَد ممکن که زو جانی شود خاک
۷بلی چون نورِ حق در جان درآید
تنت حالی برنگ جان برآید
۸چه گویم، بیش ازین امکان ندارد
که جانم بیش ازین فرمان ندارد
۹اگر تو کیمیا سازی چنین ساز
ولی این کیمیا در راهِ دین باز
۱۰چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی
ز جان خود طلب، دیگر چه پرسی
۱۱بساز این کیمیاگر مردِ راهی
که جان را کیمیائیست از الهی
۱۲ورای این ترا اسرار گفتن
روا نبوَد مگر بردار گفتن
۱۳ورای این مقاماتی دگر هست
ندانم تا کسی را زان خبر هست
۱۴بخود رفتن بدان راهی ندارم
که جز دستوری آهی ندارم
۱۵بشرح آن اگر اِذن آید آواز
بگویم ورنه اندر پرده بِه راز
۱۶