حال خود بشنوز من ای مرد نیک
روغن ایمان مریزان تو به دیک
۱چون پدر این پند را تعلیم کرد
اوستادم هم مراتعظیم کرد
۲گفت ای نور دو چشم صالحان
وز معارف نقد اسرار زمان
۳همچو تو فرزند درگیتی نزاد
دشمنانت را سر و تن گو مباد
۴ای تو مقصود پدر در سرّ دین
از تو روشن گشته ایمانم یقین
۵ای تو در ملک دلم روشن شده
در میان باغ جان گلشن شده
۶من امام خود زخود بشناختم
و آنگهی دنیا و دین در باختم
۷دین و دنیایت نیاید هیچ کار
از من این دم این سخن را گوش دار
۸گر نباشد آن امامت راهبر
از وجود خویش کی یابی خبر
۹رو تو در دین خدا ایمان بیار
تا شود سرّ نهانت آشکار
۱۰رو تو در دین محمد رست شو
همچو عطّار از طریق چست شو
۱۱هرکه دیدار ولی پیدا ندید
تو یقین میدان که او خود را ندید
۱۲