رابعه در راه کعبه هفت سال
گشت بر پهلو زهی تاج الرجال
۱چون به نزدیک حرم آمد به کام
گفت آخر یافتم حجی تمام
۲قصد کعبه کرد روز حج گزار
شد همی عذر زنانش آشکار
۳بازگشت از راه و گفت ای ذوالجلال
راه پیمودم به پهلو هفت سال
۴چون بدیدم روز بازاری چنین
اوفکندی در رهم خاری چنین
۵یا مرا در خانهٔ من ده قرار
یا نه اندر خانهٔ خویشم گذار
۶تا نباشد عاشقی چون رابعه
کی شناسد قدر صاحب واقعه
۷تا تو میگردی درین بحر فضول
موج برمیخیزد از رد و قبول
۸گه ز پیش کعبه بازت میدهند
گه درون دیر رازت میدهند
۹گر ازین گرداب سر بیرون کنی
هر نفس جمعیتی افزون کنی
۱۰ور درین گرداب مانی مبتلا
سر بسی گردد ترا چون آسیا
۱۱بوی جمعیت نیابی یک نفس
میبشولد وقت تو از یک مگس
۱۲