بود در کنجی یکی دیوانه خوار
پیش او شد آن عزیز نامدار
۱گفت میبینم ترا اهلیتی
هست در اهلیتت جمعیتی
۲گفت کی جمعیتی یابم ز کس
چون خلاصم نیست از کیک و مگس
۳جملهٔ روزم مگس دارد عذاب
جملهٔ شب نایدم از کیک خواب
۴نیم سارخکی چو در نمرود شد
مغز آن سرگشته دل پر دود شد
۵من مگر نمرود وقتم کز حبیب
کیک و سارخک و مگس دارم نصیب
۶دیگری گفتش گنه دارم بسی
با گنه چون ره برد آنجا کسی
۷چون مگس آلوده باشد بیخلاف
کی رسد سیمرغ را در کوه قاف
۸چون ز ره سر تافت مرد پر گناه
کی تواند یافت قرب پادشاه
۹گفت ای غافل مشو نومید ازو
لطف میخواه و کرم جاوید ازو
۱۰گر به آسانی نیندازی سپر
کار دشوارت شود ای بیخبر
۱۱گر نبودی مرد تایب را قبول
کی بدی هر شب برای او نزول
۱۲گر گنه کردی، در توبهست باز
توبه کن کین در نخواهد شد فراز
۱۳گر به صدق آیی درین ره تو دمی
صد فتوحت پیش بازآید همی
۱۴