بود آن دیوانه دل برخاسته
برهنه میرفت و خلق آراسته
۱گفت یا رب جبهای ده محکمم
همچو خلقان دگر کن خرمم
۲هاتفش آواز داد و گفت هین
آفتاب گرم دادم درنشین
۳گفت یا رب تا کیم داری عذاب
جبهای نبود ترا به ز آفتاب؟
۴گفت رو ده روز دیگر صبرکن
تا ترا یک جبه بخشم بیسخن
۵چون بشد ده روز، مرد سوخته
جبهای آورد بر هم دوخته
۶صد هزاران پاره بر وی بیش بود
زانکه آن بخشنده بس درویش بود
۷مرد مجنون گفت: «ای دانای راز
ژندهای بر دوختی زان روز باز
۸در خزانهات جامهها جمله بسوخت
کاین همه ژنده همیبایست دوخت
۹صد هزاران ژنده بر هم دوختی
این چنین درزی ز که آموختی؟»
۱۰کار آسان نیست با درگاه او
خاک میباید شدن در راه او
۱۱بس کسا کامد بدین درگه ز دور
گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور
۱۲چون پس از عمری به مقصودی رسید
عین حسرت گشت و مقصودی ندید
۱۳