شیخ نوقانی به نیشابور شد
رنج راه آمد برو رنجور شد
۱هفتهای باژنده در گوشه
گرسنه افتاده بد بیتوشهای
۲چون برآمد هفتهای گفت ای اله
گردهٔ نان مرا کن سر به راه
۳هاتفی گفتش بروب این لحظه پاک
جملهٔ میدان نیشابور خاک
۴چون بروبی خاک میدان سر بهسر
نیم جو زر یابی، نان خر تو بخور
۵گفت اگر جاروب و غربالم بُدی
وجه نانی را چه اشکالم بدی
۶چون ندارم هیچ آبی بر جگر
بیجگر نانیم ده، خونم مخور
۷هاتفی گفتا که آسان بایدت
خاکروبی کن اگر نان بایدت
۸پیر رفت و کرد زاریها بسی
تا ستد جاروب و غربال از کسی
۹خاک میرفت و پیاپی میشتافت
آخرین غربال، آن زر باز یافت
۱۰شادمان شد نفس او کان زر بدید
رفت سوی نانوا و نان خرید
۱۱تا که مرد نانوا نانش بداد
شد همی جاروب و غربالش بهیاد
۱۲آتشی افتاد اندر جان پیر
در تگ استاد و برآمد زو نفیر
۱۳گفت: چون من نیست سرگردان کنون
زر ندارم چون دهم تاوان کنون؟
۱۴عاقبت میرفت چون دیوانهای
خویش را افکند در ویرانهای
۱۵چون در آن ویرانه شد خوار و دژم
دید با جاروب خود غربال هم
۱۶شادمان شد پیر و پس گفت ای اله
این چرا کردی جهان بر من سیاه
۱۷زهر کردی نان خوش بر جان من
گو برو جان بازگیر این نان من
۱۸هاتفش گفتا که ای ناخوشمنش
خوش نهآید هیچنان بینان خورش
۱۹چون نهادی نان تنها در کنار
درفزودم نان خورش، منّت بدار
۲۰