زو یکی پرسید کای صاحب قبول
تو چه میگویی ز یاران رسول
۱گفت من از حق نمیآیم به سر
کی توانم داد از یاران خبر
۲گرنه در حق جان و دل گم دارمی
یک نفس پروای مردم دارمی
۳آن نه من بودم که در سجده گهی
خار در چشمم شکست اندر رهی
۴بر زمین خونم روان شد از بصر
من ز خون خویش بودم بیخبر
۵آنک او را این چنین دردی بود
کی دل کار زن و مردی بود
۶چون نبودم تا که بودم خودشناس
دیگری را کی شناسم در قیاس
۷تو درین ره نه خدا و نه رسول
دست کوته کن ازین رد و قبول
۸تو کفی خاکی درین ره خاک شو
از تبرا و تولا پاک شو
۹چون کفی خاکی سخن از خاک گوی
جمله را تو پاک دان و پاک گوی
۱۰