سید عالم بخواست از کردگار
گفت کار امتم با من گذار
۱تا نیابد اطلاعی هیچکس
بر گناه امت من یک نفس
۲حق تعالی گفتش ای صدر کبار
گر ببینی آن گناه بیشمار
۳تو نداری تاب آن حیران شوی
شرم داری وز میان پنهان شوی
۴عایشه کو بود همچون جان ترا
سیر شد زو دل به یک بهتان ترا
۵تو شنیدی بانگ از اهل مجاز
پس بجای خود فرستادیش باز
۶چون بگشتی از گرامیتر کسی
پرگنه هستند در امت بسی
۷تو نداری تاب چندانی گناه
امت خود را رها کن با اله
۸گر تو میخواهی که کس را در جهان
از گناه امتت نبود نشان
۹من چنان میخواهم ای عالی گهر
کز گنهشان هم ترا نبود خبر
۱۰تو بنه پای از میان رو با کنار
کار امت روز و شب با من گذار
۱۱کار امت چون نه کار مصطفاست
کی شود این کار از حکم تو راست
۱۲میمکن حکم و زفان کوتاه کن
بیتعصب باش و عزم راه کن
۱۳آنچ ایشان کردهاند آن پیش گیر
در سلامت رو طریق خویش گیر
۱۴یا قدم در صدق نه صدیقوار
یا نه چون فاروق کن عدل اختیار
۱۵یا چو عثمن پر حیا و حلم باش
یا چو حیدر بحر جود و علم باش
۱۶یا مزن دم، پند من بپذیر رو
پای بردار و سرخود گیر رو
۱۷تو چه مرد صدق و علم حیدری
مرد نفسی هر نفس کافرتری
۱۸نفس کافر را بکش مؤمن بباش
چون بکشتی نفس را ایمن بباش
۱۹در تعصب این فضولی میمکن
از سر خویش این رسولی میمکن
۲۰نیست در شرعت سخن تنها قبول
چه سخن گویی ز یاران رسول
۲۱نیست در من این فضولی ای اله
از تعصب دار پیوستم نگاه
۲۲پاک گردان از تعصب جان من
گو مباش این قصه در دیوان من
۲۳