چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
۱صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود
۲جد و جهد اینجات باید سالها
زآن که اینجا قلب گردد حالها
۳ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
۴در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
۵چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچه هست
۶چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
۷چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار
۸چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید
۹خویش را از شوق او دیوانهوار
بر سر آتش زند پروانهوار
۱۰سر طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعهای می، خواهد از ساقی خویش
۱۱جرعهای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم کل فراموشش شود
۱۲غرقهٔ دریا بماند خشک لب
سر جانان میکند از جان طلب
۱۳ز آرزوی آن که سربشناسد او
ز اژدهای جان ستان نهراسد او
۱۴کفر و ایمان گر به هم پیش آیدش
درپذیرد تا دری بگشایدش
۱۵چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین
زانک نبود زان سوی در آن و این
۱۶