گفت چون حق میدمید این جان پاک
در تن آدم که آبی بود و خاک
۱خواست تا خیل ملایک سر به سر
نه خبر یابند از جان نه اثر
۲گفت ای روحانیان آسمان
پیش آدم سجده آرید این زمان
۳سرنهادند آن همه بر روی خاک
لاجرم یک تن ندید آن سر پاک
۴باز ابلیس آمد و گفت این نفس
سجدهای از من نبیند هیچ کس
۵گر بیندازند سر از تن مرا
نیست غم چون هست این گردن مرا
۶من همیدانم که آدم خاک نیست
سر نهم تا سر ببینم، باک نیست
۷چون نبود ابلیس را سر بر زمین
سر بدید او زانکه بود او در کمین
۸حق تعالی گفتش ای جاسوس راه
تو به سر در دیدنی این جایگاه
۹گنج چون دیدی که بنهادم نهان
بکشمت تا برنگویی در جهان
۱۰زانک خفیه نیست بیرون از سپاه
هر کجا گنجی که بنهد پادشاه
۱۱بیشکی بر چشم آنکس کان نهد
بکشد او را و خطش بر جان نهد
۱۲مرد گنجی دید گنجی اختیار
سر بریدن بایدت کرد اختیار
۱۳ور نبرم سر ز تن این دم ترا
این سخن باشد همه عالم ترا
۱۴گفت یا رب مهل ده این بنده را
چارهای کن این ز کار افکنده را
۱۵حق تعالی گفت مهلت بر منت
طوق لعنت کردم اندر گردنت
۱۶نام تو کذاب خواهم زد رقم
تابمانی تا قیامت متهم
۱۷بعد از آن ابلیس گفت آن گنج پاک
چون مرا روشن شد، از لعنت چه باک
۱۸لعنت آن تست رحمت آن تو
بنده آن تست قسمت آن تو
۱۹گر مرا لعنست قسمت، باک نیست
زهر هم باید، همه تریاک نیست
۲۰چون بدیدم خلق را لعنت طلب
لعنتت برداشتم من بیادب
۲۱این چنین باید طلب گر طالبی
تو نهٔ طالب به معنی غالبی
۲۲گر نمییابی تو او را روز و شب
نیست او گم، هست نقصان در طلب
۲۳