وقت مردن بود شبلی بیقرار
چشم پوشیده دلی پرانتظار
۱در میان زنارِ حیرت بسته بود
بر سر خاکستری بنشسته بود
۲گه گرفتی اشک در خاکستر او
گاه خاکستر بکردی بر سر او
۳سایلی گفتش چنین وقتی که هست
دیدهای کس را که او زنار بست؟
۴گفت میسوزم، چه سازم؟ چون کنم؟
چون ز غیرت میگدازم، چون کنم؟
۵جان من کز هر دو عالم چشم دوخت
این زمان از غیرت ابلیس سوخت
۶چون خطاب لعنتی او راست بس
از اضافت آید افسوسم بهکس
۷مانده شبلی تفته و تشنهجگر
او به دیگر کس دهد چیزی دگر
۸گر تفاوت باشدت از دست شاه
سنگ با گوهر، نهای تو مرد ِ راه
۹گر عزیز از گوهری، از سنگ خوار
پس ندارد شاه اینجا هیچکار
۱۰سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست
آن نظر کن تو که این از دست اوست
۱۱گر ترا سنگی زند معشوق مست
به که از غیری گهر آری به دست
۱۲مرد باید کز طلب در انتظار
هر زمانی جان کند در ره نثار
۱۳نه زمانی از طلب ساکن شود
نه دمی آسودنش ممکن شود
۱۴گر فرو افتد زمانی از طلب
مرتدی باشد درین ره بیادب
۱۵