ظالمان کردند مردی را اسیر
ریختند آبی برو چون زمهریر
۱میزدندش چوب و او میگفت زار
دست من گیر ای خدای کامگار
۲شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه
خادمی گفتش که ای سلطان راه
۳گر از ایشانش شفاعت میکنی
همچنان دانم که طاعت میکنی
۴این شفاعت گفت چون آرم بجای
کین زمان یاد آمد او را از خدای
۵هر کرا این لحظه آید یاد ازو
دل دریده سر بریده باد ازو
۶یاد آن بهتر که آرام آورد
مار را چون مور در دام آورد
۷