مار افسایی یکی حربه بدست
کرده بد بر مار سوراخی نشست
۱هر زمان میساخت معجونی دگر
هر نفس میخواند افسونی دگر
۲ناگهی عیسی برانجا درگذشت
مار آمد پیش او در سر گذشت
۳گفت ای روح اللّه ای شمع انام
هست سیصد سال عمر من تمام
۴مرد سی ساله مرا افسون کند
تا زسوراخم مگر بیرون کند
۵رفت عیسی عاقبت زانجایگاه
چون دگر باره فرود آمد براه
۶مرد را گفتا چه کردی کار را
گفت اندر سله کردم مار را
۷شد سر آن سله عیسی برگرفت
چون بدید او را سخن از سرگرفت
۸گفت ای مار از چه طاعت داشتی
خاصه چندانی شجاعت داشتی
۹آن همه دعوی که کردی از نخست
از چه افتادی چنین در دام سست
۱۰گفت من نفریفتم ز افسون او
میتوانستم که ریزم خون او
۱۱لیک چون بسیار حق را نام برد
نام حق خوش خوش مرا در دام برد
۱۲چون بنام حق شدم در دام او
صد چو جان من فدای نام او
۱۳وصل همچون آتشی جان سوزدت
یاد باید تا جهان افروزدت
۱۴