پیره زالی برد پیش بوسعید
کودکی را تا بود او را مرید
۱آن جوان در کار مرد آمد ولیک
زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک
۲برگ بی برگی و بی خویشی نداشت
طاقت خواری و درویشی نداشت
۳خاست مرد و شیخ را گفت این زمان
صوفیم ناکرده کردی ناتوان
۴خواستم تا صوفئی گردانیم
همچو خویش از خویشتن برهانیم
۵تو مرا در دام مرگ انداختی
کار من جمله ز برگ انداختی
۶گفت چون صوفی نشاند بوسعید
صوفی او چون تو باشد ای مرید
۷لیک چون صوفی نشاند کردگار
لاجرم چون بوسعید آید بکار
۸هرچه آن از من رود چون من بود
دوست از من گر رود دشمن بود
۹راست ناید صوفئی هرگز بکسب
خر کجاگردد بجد و جهد اسب
۱۰لیک اگر دولت رسد ازجای خویش
یک خر عیسی بود صد اسب بیش
۱۱جد وجهدت را چو رای دیگرست
صوفئی کردن ز جای دیگرست
۱۲جد وجهدت بی ثوابی کی بود
لیک گنجشگی عقابی کی بود
۱۳گر همه عالم ثواب تو بود
تا تو باشی تو عذاب تو بود
۱۴صوفئی سنگیست مبهوت آمده
سنگ رفته لعل و یاقوت آمده
۱۵تا بذات اندر تبدل نبودت
جزو باشی ذات تو کل نبودت
۱۶در حقیقت گرچه توکل آمدی
لیک این ساعت همه ذل آمدی
۱۷گر شود ذل تودر کل ناپدید
تو بکلی کل شوی ذل ناپدید
۱۸ور بماند ذرهٔ از ذل تو
پس بود آن ذره ذلت غل تو
۱۹هست صوفی ذل در کل باخته
ذل و کل در کل کل انداخته
۲۰کل کل در کل کلات آمده
بی صفت بی فعل و بی ذات آمده
۲۱پای ناگاهی فرو رفتن بگنج
پیشهٔ نبود که آموزی برنج
۲۲هست صوفی مرد بی رنج آمده
پای او ناگاه در گنج آمده
۲۳صوفئی باید ترا اندیشه کن
تا که دانی گنج یابی پیشه کن
۲۴لیک جد و جهد میباید ترا
تادر این گنج بگشاید ترا
۲۵زانکه در راهی که سلطانان گنج
گنجها دیدند بی رنج و برنج
۲۶صد نشان دادند ازان ره پیش تو
تا بجنبد نفس کافر کیش تو
۲۷سر بدان راه آور و مردانه وار
گنج میجو با دلی پرانتظار
۲۸زانکه در راهی که گنج آنجا نهند
هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند
۲۹گر تو در راهی دگر پویندهٔ
گنج نیست آنجا که تو جویندهٔ
۳۰در رهی رو کان نشانت داده اند
جهد کن تا سر بدانت داده اند
۳۱جهد میکن روز و شب در کوی رنج
بو که ناگاهی ببینی روی گنج
۳۲هان و هان گر گنج دین بینی تو مست
ظن مبر کز جهد تو آمد بدست
۳۳زانکه آنجا جهد را مقدار نیست
گنج را جز گنج کس بر کار نیست
۳۴هرکرا بنمود آن محض عطاست
وانکه را ننمود از حکم قضاست
۳۵