چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار
روز و شب در شهر میگردید خوار
۱گفت لیلی را کسی کان خیره مرد
جمله گرد شهر میگردد بدرد
۲گفت اگر در عشق باشد استوار
یک دمش با شهر گردیدن چکار
۳بعدازان شد سر بصحرا در نهاد
پای ناکامی بسودا در نهاد
۴گشت میکردی بصحرا ژاله بار
از سرشکش گشته صحرا لاله زار
۵گفت لیلی هست او در عشق سست
نیست صحرا گشتن از عاشق درست
۶بعدازان در ناتوانی اوفتاد
مردن او را زندگانی اوفتاد
۷بودش از بی طاقتی بیم هلاک
زار میخفتی میان خار و خاک
۸گفت لیلی نیست او در عشق زار
یک نفس با خواب عاشق را چه کار
۹بعدازان شد عشق لیلی غالبش
گم شد از مطلوب جان طالبش
۱۰یکدمش فریاد واویلی نماند
از قدم تا فرق جز لیلی نماند
۱۱تن فرو داد و چنان در کار شد
کز وجود خویشتن بیزار شد
۱۲دل ز دستش رفت و در خون محو گشت
جمله لیلی ماند مجنون محو گشت
۱۳گر همی بودیش میل صد طعام
خواندی آن جمله لیلی را بنام
۱۴از زفانش البته هرگز یکدمی
نامدی بیرون به جز لیلی همی
۱۵در نمازش ای عجب بی عمد او
ذکر لیلی آمدی الحمد او
۱۶در تشهد در رکوع و در سجود
نام لیلی بودی او را در وجود
۱۷گر نشستی هیچ و گر برخاستی
زو همه لیلی و لیلی خواستی
۱۸این خبر گفتند با لیلی مگر
گفت اکنون عشقش آمد کارگر
۱۹تا که در گنجید چیزی دیگرش
می نیامد عشق لیلی در خورش
۲۰چون کنون برخاست اوکلی ز دست
عشق من کلی بجای او نشست
۲۱گنجدی در عشق اگر درگنجدی
عاشق این جاسنجدی کم سنجدی
۲۲تا بود یک ذره از هستی بجای
کفر باشد گر نهی در عشق پای
۲۳عشق در خود محو خواهد هر که هست
ورنه نتوان برد سوی عشق دست
۲۴هرکه انگشتی برد آنجایگاه
همچو انگشتی بسوزد پیش راه
۲۵عشق از فانی توان آموختن
فانی آنجا کی تواند سوختن
۲۶گر تو پیش عشق فانی میروی
غرق آب زندگانی میروی
۲۷ور ز هستی میبری یک ذره تو
تا ابد زان ذره مانی غره تو
۲۸تا بود یک ذره هستی در میان
برکناری از صفای صوفیان
۲۹صوفئی نتوان بکسب اندوختن
در ازل آن خرقه باید دوختن
۳۰