سالک صادقدَم ِ نیکوسرشت
آمد از صدق طلب پیش بهشت
۱گفت ای خلوتسرای دوستان
پای تا سر بوستان در بوستان
۲خاکروب کوی تو باغ ارم
تشنهٔ یک قطرهٔ تو جام جم
۳آب حیوان خاک باشد بر درت
نیم مرده ز اشتیاق کوثرت
۴جملهٔ تن روح و ریحانی همه
جان عالم عالم جانی همه
۵آسیای چرخ سرگردان ترا
باغبانی خازن و رضوان ترا
۶عالمی حوران و غلمان نقد تو
جمله را دل بر وفای عقد تو
۷آنچه هرگز آدمی نشنیده است
نه کسی دانسته ونه دیده است
۸آن نشان در سایهٔ تو میدهند
نور از سرمایهٔ تو میدهند
۹طوطی جان طالب معنی تو
تا ابد طوبی له از طوبی تو
۱۰دار حیوانی سرای زندگی
ذره ذره از تو جای زندگی
۱۱هرکجا سریست در هر دو جهان
هست در هر ذرهٔ تو بیش از آن
۱۲مرغ بریانت چو خوردی زنده شد
لاجرم چون زنده شد پرنده شد
۱۳چون می و شیر و عسل داری روان
آب در جوی تو بینم این زمان
۱۴این همه زینت که از طاعت تراست
وین همه عزت که هر ساعت تراست
۱۵میتوانی گر مرا درمان کنی؟
کار جان دردمند آسان کنی؟
۱۶شد بهشت از قول سالک بیقرار
برکشید از سینه آهی مشکبار
۱۷گفت ای جویندهٔ زیبا سرشت
من بهشتم آنچه دیدم از بهشت
۱۸تا به کی بینی تو زیبایی شمع؟
مینبینی سوز و تنهایی شمع؟
۱۹من چو در دردم، مرا درمان چه سود؟
روح چون میسوزدم، ریحان چه سود؟
۲۰غیب خواهم، سر به غیرم میدهد
عشق خواهم، لحم طیرم میدهد
۲۱گه ز جوی می خرابم مانده
گه ز شیری مست خوابم مانده
۲۲طفل را در خواب از شیری کنند
مست را از خمر تدبیری کنند
۲۳بیشتر اصحابم ابله آمدند
اهل دین از من منزه آمدند
۲۴سلسله سازند رویاروی من
تا کشند اهل دلی را سوی من
۲۵نیستم فیالجمله جز دارالسلام
گر رسد سلمان به من اینم تمام
۲۶هرکه پیش من فرود آورد سر
لقمهٔ اول دهندش از جگر
۲۷بار اول کوزه در دردی زنند
تا جگر خواران دم خردی زنند
۲۸آنکه از من راه زد یک گندمش
هست سیصد سال نیش کژدمش
۲۹سالکا از من چه میجویی؟ برو
من ندانم تا چه میگویی، برو
۳۰سالک آمد پیش پیر نیکنام
حال خود برگفت پیش او تمام
۳۱پیر گفتش هست فردوس منیر
عرصهٔ دعوت سرای دار و گیر
۳۲در بهشت است آفتاب لایزال
یعنی از حضرت تجلی جمال
۳۳هرکه اینجا آشنایی یافت او
زان تجلی روشنایی یافت او
۳۴