سالک جان پرور عالم فروز
پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز
۱گفت ای زندان محرومان راه
مرجع بی دولتان پادشاه
۲داغ جان خیل مهجوران توئی
آتش افروز دل دوران توئی
۳جوهر مدقوق را زهر آمدی
نفس سگ را مطبخ قهر آمدی
۴آتش عشق تو شد چون مشعله
ساختی دیوانگان را سلسله
۵آن سلاسل گرچه هم اعناق راست
لیک لایق گردن عشاق راست
۶جامهٔ جنگ از چه در پوشیدهٔ
می ندانم با که میکوشیدهٔ
۷تو ز عشق از بس که آتش یافتی
هر زمانی تشنه تر می تافتی
۸چند تابی زلف دلبندان نهٔ
چند سوزی ز آرزومندان نهء
۹ور همه از آرزو سوزی چنین
پس چه میسوزی چه افروزی چنین
۱۰گر خریدی سوز او تا سوختی
آنچه بخریدی چرا بفروختی
۱۱چون تو چندین سوز داری و گداز
هم بسوز خویش کار من بساز
۱۲زین سخن آتش بدوزخ درفتاد
گفتئی دریا ببرزخ درفتاد
۱۳گفت میسوزم من از اندوه خویش
آتشین دارم درین غم کوه خویش
۱۴بر جگر آبم نماند و در جحیم
یا همه زقّوم یابم یا حمیم
۱۵من دو مغز افتاده ام در صد زحیر
آن دو مغزم آتش است و زمهریر
۱۶زآدمی و سنگ افروزم همه
لیک من از بیم خود سوزم همه
۱۷نه زملکم بیم ونه از مالک است
بیم من از کل شیء هالک است
۱۸گر برآرد عاشقی آهی ز دل
من بسوزم زود ناگاهی ز دل
۱۹چون دلم از خوف خود ناایمن است
بر زفانم جمله جز یا مؤمن است
۲۰این سررشته چو شمع ای اهل راز
اندر آتش کی توانی یافت باز
۲۱تو برو کاین جایگه جای تو نیست
آتش دوزخ ببالای تو نیست
۲۲سالک آمد پیش پیر دلفروز
قصهای برگفتش الحق جمله سوز
۲۳پیر گفتش هست دوزخ بیشکی
اصل دنیا گرچه باشد اندکی
۲۴خلق میسوزند در وی جمله پاک
هیچکس را نیست زو بیم هلاک
۲۵گاه بیماریش رنگارنگ نقد
گه ز درمانهاش سر از سنگ نقد
۲۶گاه سرما کرده سردی بیشمار
گه زگرمی کرده گرما بی قرار
۲۷این چنین از عشق دنیا در وله
چیست دنیا دار من لا دار له
۲۸رنج دنیا جمله در خسران دینست
ترک آن گفتن همی تحصیل اینست
۲۹کس بدنیا در اگر باشد جنید
هم نیارد کرد موشی مرده صید
۳۰تا بدین در شاهبازی سر فراز
از سر غفلت ندارد دست باز
۳۱هرچه آن با تو فرو ناید بخاک
آن همه دنیا بود نه دین پاک
۳۲