پاک دینی گفت این نیکو مثل
کانکه دنیا جست هست او چون جعل
۱جمع میآرد نجاست را مدام
گرد میگرداند آن را بر دوام
۲در زحیر آن بود پیوسته او
دل درآن سرگین بصد جان بسته او
۳چون بگرداند گه از پس گه ز پیش
آردش تا بر سر سوراخ خویش
۴آن متاع او اگر بیند کسی
مهتر از سوراخ او باشد بسی
۵چون دران روزن نگنجد آن متاع
بر در روزن کند آن را وداع
۶آن همه جان کنده بگذارد برون
پس شود تنها بدان روزن درون
۷هرچه گرد آورده باشد چند گاه
جمله بگذارد شود در خاک راه
۸این مثال آدمیست و مال او
روشنت گردد از اینجا حال او
۹آنکه عمری سیم و زر آرد بچنگ
جمله بگذارد شود در گور تنگ
۱۰ای به همت از جعل کم آمده
نام جسته ننگ عالم آمده
۱۱تو شده دنیای دون را غرهٔ
و او وفاداری ندارد ذرهٔ
۱۲پشت روی افتاده هر مویت درو
برچه پشتی کردهٔ رویت درو
۱۳جمله را میآورد میپرورد
میکشد در خاک و خونش میخورد
۱۴چون ترا هم خون بخواهد خورد نیز
خون دنیا کم خور آخر ای عزیز
۱۵دل درین بیغولهٔ دیوان مبند
زار بگری و چو بیکاران مخند
۱۶چند باشی در عذاب خویشتن
چند خواهی برد آب خویشتن
۱۷تو دل پاک خود و جان عزیز
کردهٔ در قید یک یک ذره چیز
۱۸گر رهانی جانت را در رستخیز
بانگت آید کای فلان جان رست خیز
۱۹گر نباشد در همه دنیا جویت
میتوان گفتن بمعنی خسرویت
۲۰چون نباشی بستهٔ یک جو مدام
میتوان گفتن ترا خسرو تمام
۲۱هرچه تو در بند آنی مانده
بندهٔ آن تا بجانی مانده
۲۲ترک دنیا گیر تا سلطان شوی
ورنه گر چرخی تو سرگردان شوی
۲۳