وقت غز خلقی بجان درمانده
هر کسی دستی ز جان افشانده
۱رخت میکردند پنهان هرکسی
پیشوایان گم شده در هر پسی
۲رفت آن دیوانه بر بام بلند
ژندهٔ را در سر چوبی فکند
۳چوب گردانید گرد سر بسی
مینیندیشید یک جو از کسی
۴گفت ای دیوانگی من بینوا
دارم از بر چنین روزی ترا
۵در چنان روزی که جان را بیم بود
مرد بیدل خسرو اقلیم بود
۶تو نمیدانی که چون آهو ز سگ
راه زن بگریزد از عریان بتک
۷تا ترا نقدیست بند جان تست
ور نداری هیچ جمله آن تست
۸هرچه داری ترک کن یکبارگی
تا برون آئی ازین بیچارگی
۹