سالک آمد با دو چشم خون فشان
چون زمین افتاد پیش آسمان
۱گفت ای سلطان عالم آمده
پای تا سر طاق و طارم آمده
۲جمله در تو گم تو بالای همه
جمله چون قطره تو دریای همه
۳هم قوی دل هم قوی همت توئی
خلق عالم را ولی نعمت توئی
۴چشم نگشادست کس چندین که تو
خود که گشت از پیش و پس چندین که تو
۵با هزاران دیده میگردیدهٔ
لاجرم پیوسته صاحب دیدهٔ
۶این همه گردیدنت مقصود چیست
دایمت آمد شدی محدود چیست
۷چند باشی ای فلک سرگشته تو
چند گردی در شفق آغشته تو
۸گرچه بسیاری بگردیدی مدام
سیر از سیرت نگردیدی تمام
۹چند آئی از زبر با زیر تو
زین شد آمد مینگردی سیر تو
۱۰هر شبی چون پر زاغت میبرند
زاختران چندین چراغت میبرند
۱۱زانچه میجوئی مرا آگاه کن
دست من گیر و مرا همراه کن
۱۲من چو تو سرگشته ام با من بساز
پرده کن از روی این مقصود باز
۱۳چون فلک بشنود گفت ای بی قرار
این همه با من ندارد هیچ کار
۱۴تو چنین دانی که بوئی برده ام
نی که من سر تا قدم در پرده ام
۱۵زآرزوی این نه سر دارم نه پای
نیست یک ساعت قرارم هیچ جای
۱۶روز در دود کبودم بی گناه
جملهٔ شب مانده در آب سیاه
۱۷زین طلب درخون همی گردم مدام
گر نمیبینی شفق بین والسلام
۱۸روز و شب چون حلقه میگردد سرم
تا که میگوید درون دل درم
۱۹همچو گوئی مانده در چوگان چنین
چند خواهم بود سرگردان چنین
۲۰حلقه ام گم شده پا و سرم
لاجرم چون حلقه مانده بر درم
۲۱دم به دم دست قضا میراندم
گوش من بگرفته میگرداندم
۲۲آنکه هر شب آسمان پر اخترست
آسمان نیست این که طشت اخگرست
۲۳چون ز قطران جامه سازد در برم
برفشاند طشت اخگر بر سرم
۲۴تا به کی چون صوفیان بی قرار
چرخ خواهم زد درین میدان کار
۲۵تا به کی سرگشتگی دین داشتن
جامه در طاق از پی این داشتن
۲۶قرنها گردیده ام شیب و فراز
عاقبت طی کرده خواهم ماند باز
۲۷گر بسی بنشینی ای سالک برم
من در این راه از تو سرگردان ترم
۲۸سالک آمد پیش پیر اوستاد
حال خود برگفت آنچش اوفتاد
۲۹پیر گفتش آسمان سرگشته است
وز شفق در خون دل آغشته است
۳۰آسیای او گر آوردی شکست
نیستی سرگشتگی را پای بست
۳۱