بامریدان شیخی از راه دراز
آسیا سنگی همی آورد باز
۱از قضا بشکست آن سنگ گران
شیخ را حالت پدید آمد بر آن
۲جملهٔ اصحاب گفتند ای عجب
جان ازین کندیم ما در روز و شب
۳هم زر و هم رنج ما ضایع بماند
خود مگیر این آسیا ضایع بماند
۴این چه جای حالتست آخر بگوی
ما نمیدانیم این ظاهر بگوی
۵شیخ گفت این سنگ ازان این جا شکست
تا زسرگردانی بسیار رست
۶گر نبودی این شکستش اندکی
روز و شب سرگشته بودی بیشکی
۷چون شکستی آمد او را آشکار
دایماً آرام یافت آن بیقرار
۸چون ز سنگ این حالتم معلوم گشت
حالی از سنگم دلی چون موم گشت
۹چون بگوش دل شنیدم راز از او
اوفتاد این حالتم آغاز از او
۱۰هرکرا سرگشتگی پیوسته شد
چون شکست آورد کلی رسته شد
۱۱هرکه او سرگشته و حیران بماند
درد او جاوید بیدرمان بماند
۱۲از همه کار جهان نومید شد
کار او خون خوردن جاوید شد
۱۳