شد بر دیوانهٔ آن مرد پاک
دید او را در میان خون و خاک
۱همچو مستی واله و حیرانش دید
سرنگونش یافت و سرگردانش دید
۲گفت ای دیوانهٔ بی روی و راه
در چه کاری روز و شب اینجایگاه
۳گفت هستم حق طلب در روز وشب
مرد گفتش من همین دارم طلب
۴مرد مجنون گفت پس پنجاه سال
همچو من در خون نشین در کل حال
۵کاسهٔ پرخون تو میخور ای عزیز
بعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز
۶تاکه این دریا شود پرداخته
یا نه کار ما شود برساخته
۷این گره را چون گشادن روی نیست
هم بمردن هم بزادن روی نیست
۸این قدر دانم که با این پیچ پیچ
می ندانم می ندانم هیچ هیچ
۹