آن یکی دیوانهٔ میگفت زار
کز همه عالم مرا اینست کار
۱تا کنم بر روی خاکستر نشست
خاک میریزم بسر از هر دو دست
۲هم پلاسی را بگردن افکنم
هم کنب را بر میان محکم کنم
۳اشک میبارم بزاری بردوام
چکنم و چکنم همی گویم مدام
۴تاکسی کو پیشم آید راز جوی
گویدم آخر چه بودت باز گوی
۵من بدو گویم که ای صاحب مقام
می ندانم می ندانم و السلام
۶چکنم و چکنم همیشه جفت ماست
می ندانم می ندانم گفت ماست
۷گر در این میدان کشندت یک دمی
برتو تابد از تحیر عالمی
۸ور ره این پرده نگشاید ترا
این همه افسانهٔ آید ترا
۹گر ترا دانش اگر نادانیست
آخر کار تو سرگردانیست
۱۰