در رهی محمود میشد با سپاه
از سپاه و پیل او عالم سیاه
۱هم زمین همچون فلک بود از شرار
هم فلک همچون زمین بود از غبار
۲گاو گردون و زمین از بانگ کوس
هردو قانع گشته از یک من سبوس
۳بود پیش راه در ویرانهٔ
بر سر دیوار اودیوانهٔ
۴چون بدید از دور روی شهریار
گفت ای سرگشتهٔ فرتوت کار
۵این همه پیل و سپاه و کار چیست
وین همه آشوب و گیر و دار چیست
۶گفت تا با این همه از پیش و پس
گردهٔ نان میخورم هر روز بس
۷مرد مجنون گفت من خوش میخورم
زانکه من بی این همه شش میخورم
۸چون نصیبت زین همه یک مانده ست
گرد کردن این همه بی فائده ست
۹