گفت چون مسعود آن شاه درشت
خشمگین شد از حسن زارش بکشت
۱پیش قصری سرنگونش آویختند
خون او با خاک می آمیختند
۲او وزیر نیک بُد محمود را
بد شد از بی دولتی مسعود را
۳کثرت دنیا و قلت بگذرد
در دمی دوران دولت بگذرد
۴آن همه دولت که در عهد حسن
بود از که بود از جهد حسن
۵باز این بی دولتی کاکنونش بود
زو نبود این هم که از گردونش بود
۶گر بسی خون پیش او میریختند
عاقبت او را بخون آویختند
۷کار دیوانم جنون آید همه
کز وزارت بوی خون آید همه
۸هم بیابی تو گدا اینجایگاه
گردهٔ بی آنکه گردی گرد شاه
۹شاه دنیا بر مثال آتش است
گرد او پروانه را کشتن خوش است
۱۰چون حسن شد کشته خلقی بر سرش
هر کسی میگفت عیبی دیگرش
۱۱کشته شد وز ننگ عالم می نرست
وز زفان مردمان هم می نرست
۱۲هرخری در خرمنش میکرد گاو
کشته را هرگز سگان ندهند تاو
۱۳چون بسی عیبش بگفتند آن زمان
ژنده پوشی بود برجست از میان
۱۴گفت او را بود یک عیب دگر
زین همه عیبی که بشنودم بتر
۱۵گفت خالص بود کاریزش هزار
پیش هر کاریز او را یک حصار
۱۶جمله را در آهنین در قبله روی
هر حصاری را دهی پرگفت و گوی
۱۷کارگاهش بود ملک خود هزار
جمله دیبا یافتندی چون نگار
۱۸در شمار او هزار آمد غلام
جمله در مردی و نیکوئی تمام
۱۹زان همه کاریز او در پیش و پس
پنج من آبش نصیب افتاد و بس
۲۰زان همه دیبا که بد بر اسم او
ده گزی کرباس آمد قسم او
۲۱زان همه نیکو غلام نیک نام
بود بی شک چار حمالش تمام
۲۲زان حصار و زان همه در آهنین
حصه ده خشت آمدش زیر زمین
۲۳زان همه دشت و زمین پست وبلند
چار گز خاک لحد بودش پسند
۲۴عیب او این بود کز فضل و بیان
خرده دانی کرد دعوی در جهان
۲۵گرچه جان در خرده دانی باخت او
ذرهٔ عیب جهان نشناخت او
۲۶خرده دان کو عیب دنیا ننگرد
در غرور افتد به عقبی ننگرد
۲۷لاجرم امروز خونش ریختند
سرنگونسارش ز قصر آویختند
۲۸او ندید و راه پیچاپیچ بود
عیبش این بود آن دگرها هیچ بود
۲۹گر بدیدی خوف ره بالغ شدی
برفکندی جمله و فارغ شدی
۳۰چون گلوی خود بدست خود فشرد
لاجرم عاجز ز دست خود بمرد
۳۱شکر کن کز حرص سرگردان نهٔ
روز تا شب بر در دکان نهٔ
۳۲در طریق حبه دزدیدن مدام
دانهٔ بنهادهٔ از بهر دام
۳۳دام جمله نه دکان داری بود
دام تو در خرقه متواری بود
۳۴آستین کوتاه کردی حیله ساز
تا توانی کرد خوش دستی دراز
۳۵شرع را از طبع نافرمان شدی
کور بودی در کبودی زان شدی
۳۶هرکه شد در خرقهٔ شد حیله ساز
پس دکان خویش را در کرد باز
۳۷خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند
زین سخن بس دیر و بس دور آمدند
۳۸شکر کن حق را کز ایشان نیستی
خلوتی داری پریشان نیستی
۳۹