بود مجنونی چو در کار آمدی
گاه گاهی سوی بازار آمدی
۱در نظاره آمدی حیران و مست
چست بگرفتی سر بینی بدست
۲آن یکی گفتش که ای شوریده دین
بینی از بهر چه میگیری چنین
۳گفت این شمغندی بازاریان
سخت میدارد دماغم را زیان
۴گفت در بازار پس کم کن نشست
گفت نتوان چون مهم کاریم هست
۵جمله آن خواهم که بینم روز روز
مردم بازار را در تفت و سوز
۶