سالک آمد پیش خاک بارکش
گفت ای افکندهٔ تیمارکش
۱هر کجا سریست در هر دو جهان
گر برون آری درون داری نهان
۲توخمیر دست قدرت بودهٔ
حامل اسرار فطرت بودهٔ
۳چون ز چار ارکان بحق رکنی تراست
نقد رکنی گر ز تو جویم رواست
۴گرچه بار و رنج داری از برون
لیک بار گنج داری از درون
۵در کنارت گنج بینم صد هزار
با میان آر آنچه داری در کنار
۶هر کرا گنجی بود خاصه غریب
دیگران را کی گذارد بی نصیب
۷چون تو میدانی که هستم راز جوی
سر گنج خویش با من باز گوی
۸بر دل مستم دری بگشای تو
سوی مقصودم رهی بنمای تو
۹زین سخن چون خاک راه آگاه شد
باد در کف همچو خاک راه شد
۱۰گفت آخر من که باشم در جهان
تا بود رازیم پیدا ونهان
۱۱من ندارم هیچ جز افسردگی
نیست بر من وقف الا مردگی
۱۲بر نهاد من قضا بگشاد دست
پس لبادم آمد و برگاو بست
۱۳اولم از خاک ره برداشتند
پس چو خاکم خاکسار انگاشتند
۱۴من زنومیدی چنین افسرده ام
خفته درخاکی وخاکی خورده ام
۱۵گاو را چون دشمن من میکنند
جمله را درخرمن من میکنند
۱۶بر تن خود بار دارم همچو کوه
باگروهی هر زمان گیرم گروه
۱۷گرچه گشتم ذره ذره زیر پای
ذرهٔ گردش ندیدم هیچ جای
۱۸روز و شب از درد این افسرده ام
می ندانم زنده ام یا مرده ام
۱۹آنچه بر من رفت از ظلم و فساد
در بدل خواهند از ننگم معاد
۲۰در مضیقی بس خطرناکم ازین
خاک بر سر بر سر خاکم ازین
۲۱مردگان را جمله در من مینهند
مرگ را زرین نهنبن مینهند
۲۲من میان مردگانم بیخبر
کی مرا از زندگی باشد اثر
۲۳زندگی کی یابی از مرده دلی
ترک من کن چون ندارم حاصلی
۲۴سالک آمد پیش پیر پاک زاد
شرح حال خویش پیش پیر داد
۲۵پیر گفتش هست خاک بارکش
عالم حلم و جهان خلق خوش
۲۶گر تحمل میکنی چون خاک تو
در دو عالم همچو آبی پاک تو
۲۷ذرهٔ گر تو تحمل میکنی
همچو خورشیدی تجمل میکنی
۲۸هرکه او موئی تحمل خوی کرد
مشک خلقش عالمی پر بوی کرد
۲۹