بود عبداللّه طاهر در شکار
باز میآمد بشهر آن نامدار
۱بود در راهش پلی جای نشست
پیر زالی از پس آن پل بجست
۲اسب عبداللّه سر بر زد ز راه
بر زمین افکند از فرقش کلاه
۳خشمگین شد سخت عبداللّه ازو
خواست تا خود را کند آگاه ازو
۴گفت ای نادان چکارت اوفتاد
کاین چنین جای اختیارت اوفتاد
۵قصهٔ دادش بدست آن پیرزن
گفت فرزندیست بی جرم آن من
۶مانده در زندان تو خوار و اسیر
لطف کن او را برون آر ای امیر
۷میبسوزد جان من از درد او
شد سیه روزم ز روی زرد او
۸پیرم و رفته بآخر روز من
رحمتی کن بر دل پر سوز من
۹خورد سوگند از سر خشم آن امیر
کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر
۱۰برنیارم من ز زندان هرگزش
همچنان میدارم آنجا عاجزش
۱۱پیره زن گفت ای امیر کاردان
نیست بر کاری خداوند جهان
۱۲گر تو بر کاری خدا هم نیز هست
قادر و دانندهٔ هر چیز هست
۱۳من کنون با او گذارم کار خویش
توبرو من نیز بردم بار خویش
۱۴تا در چون حق جهانداری بود
بر در تو آمدن عاری بود
۱۵تن زدم جان سوخته رفتم ز جای
تا تو بهتر آئی اکنون با خدای
۱۶این سخن بر جان عبداللّه زد
اشک خونین بر غبار راه زد
۱۷خورد سوگندی دگر آن مهربان
کز سر پل نگذرم من این زمان
۱۸تا نیارند آن پسر را سوی من
تا ببینم روی او او روی من
۱۹شد بزندان مرد و آوردش سوار
چون جمال او بدید آن نامدار
۲۰خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز
تا بگردانند در شهرش بناز
۲۱پس منادی میکنند از چپ و راست
کاین طلیق اللّه آزاد خداست
۲۲این چنین کاری که کوهی کاه کرد
رغم عبداللّه را اللّه کرد
۲۳گر تحمل هست نیکو از یکی
هست نیکوتر ز شاهان بیشکی
۲۴