صوفئی رادید یک روزی نظام
در وفا و عهد و در صفوت تمام
۱گفت از من هرچه میخواهی بخواه
زآنکه تو محتاجی و من پادشاه
۲گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز
از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز
۳گفت اگر چیزی نمیباید ترا
حاجتی کن آن من باری روا
۴آن نفس خالص که با حق باشدت
کان نفس ملکی محقق باشدت
۵آن نفس گر یاد آری از نظام
آن نفس جاوید او را میتمام
۶صوفیش گفت اینت مرد بی خبر
آن نفس گر با خدای دادگر
۷نقد من گردد مرا بیرون کند
آنکه نبود هیچ یادت چون کند
۸چون من آنجا در نگنجم بیشکی
چون توانم رفت آنجا اندکی
۹گنج موئی نیست کس را آن زمان
گر همه موئی نگنجی در میان
۱۰من چو برخیزم در آن ساعت ز راه
دیگری را چون برم آنجایگاه
۱۱