بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود
دایمش نه جامه و نه قوت بود
۱عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف
۲روز و شب میسوختی از عشق دوست
هرکه میسوزد ز عشق او نکوست
۳روزگاری بود تا در صد عنا
گرد او میگشت گرداب بلا
۴لاجرم در جملهٔ عمر دراز
شادمان دستی بدل ننهاد باز
۵از شراب نامرادی مست بود
زیر پای پیل محنت پست بود
۶دایماً میگفت با چشم پر آب
ای خدا بازت دهم آخر جواب
۷وقت مردن بیدلی را خواند او
پس وصیت کردش و بنشاند او
۸گفت چون جانم برآید از تنم
برکش از بهر کفن پیراهنم
۹پیش دل بشکاف از بیرون من
پس برون کن این دل پرخون من
۱۰برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک
بر خط از خون دلم بنویس پاک
۱۱کآخر این بیدل جوابت باز داد
مرد و مشتی خاک و آبت باز داد
۱۲مینگنجیدی تو با او در جهان
با تو بگذاشت او جهان رفت از میان
۱۳جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد
وز جهان جان ستان آزاد شد
۱۴گر جهان و جان شود در مفلسی
دایماً جان و جهان را تو بسی
۱۵من چه خواهم کرد پیدا و نهان
بی تو ای جان و جهان جان و جهان
۱۶تامرا از عمر میماند نفس
مذهبم الجار ثم الدار بس
۱۷