هندوئی بودست چون شوریدهٔ
در مقام عشق صاحب دیدهٔ
۱چون براه حج برون شد قافله
دید قومی در میان مشغله
۲گفت ای آشفتگان دلربای
در چه کارید و کجا دارید رای
۳آن یکی گفتش که این مردان راه
عزم حج دارند هم زینجایگاه
۴گفت حج چبود بگو ای رهنمای
گفت جائی خانهٔ دارد خدای
۵هرکه آنجا یک نفس ساکن شود
از عذاب جاودان ایمن شود
۶شورشی در جان هندوی اوفتاد
ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد
۷گفت ننشینم بروز و شب ز پای
تا نیارم عاشق آسا حج بجای
۸همچنان میرفت مست و بیقرار
تا رسید آنجا که آنجا بود کار
۹چون بدید او خانه گفتا کو خدای
زانکه او را مینبینم هیچ جای
۱۰حاجیان گفتند ای آشفته کار
او کجا در خانه باشد شرم دار
۱۱خانه آن اوست او در خانه نیست
داند این سر هر که او دیوانه نیست
۱۲زین سخن هندو چنان فرتوت شد
کز تحیر عقل او مبهوت شد
۱۳هر نفس میکرد هر ساعت فغان
خویشتن بر سنگ میزد هر زمان
۱۴زار میگفت ای مسلمانان مرا
از چه آوردید سر گردان مرا
۱۵من چه خواهم کرد بی او خانه را
خانه گور آمد کنون دیوانه را
۱۶گر من سرگشته آگه بودمی
این همه راه از کجا پیمودمی
۱۷چون مرا اینجایگه آورده اید
بی سر وبن سر بره آورده اید
۱۸یا مرا با خانه باید زین مقام
یا خدای خانه باید والسلام
۱۹هرچه او در چشم جز صانع بود
گر همه صنعت بود ضایع بود
۲۰تاکه جان داری ز صانع روز و شب
جان خود را چشم صانع بین طلب
۲۱