رابعه یک روز در وقت بهار
شد درون خانهٔ تاریک و تار
۱سر فرو برد از همه عالم بزیر
همچنان میبود خوش خوش تا بدیر
۲پیش او شد زاهدی گفت این زمان
خیز بیرون آی وبنگر در جهان
۳تا ببینی صنع رنگارنگ او
چند باشی بیش ازین دلتنگ او
۴رابعه گفتش که تو در خانه آی
تا به بینی صانع ای دیوانه رای
۵تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر
صانعم نقدست با صنعم مبر
۶گر بصانع در دلت راهی بود
در بر آن صنع چون کاهی بود
۷چون کسی را این چنین راهیست باز
از چه باید کرد بر خود ره دراز
۸کعبهٔ جان روی جانان دیدنست
روی او در کعبهٔ جان دیدنست
۹گر چنین بینی جهان بین خوانمت
ورنه نابینای بی دین خوانمت
۱۰