سالک اسراف کرده در طلب
پیش اسرافیل آمد جان به لب
۱گفت ای در پرده همدم آمده
هم مکرم هم معظم آمده
۲ای به سر استاده قایم عرش را
عرش کرده خاک پایت فرش را
۳گه بمیرانی و گه زنده کنی
گاه برداری گه افکنده کنی
۴پرتو هفت آسمان از نور تست
زندگی جسم و جان از صور تست
۵صور اینست ازتو تنها نفخ نور
کز نفخت فیه من روحیست صور
۶چون دم رحمانست با صورت به هم
میتوانی زد خوشی را صور دم
۷چون در اول صبح صوری دردمی
دیگر از عالم نیاید عالمی
۸صعقهای در جان عالم افکنی
کل موجودات را بر هم زنی
۹کوه برگیری به دریا درکشی
گاو و ماهی را به بالا برکشی
۱۰مهر و مه را روی گردانی سیاه
اختران را افکنی در خاک راه
۱۱هر دو عالم را به دامن دَرنَهی
در عدم افشانی و سر برنهی
۱۲باز از صور دوم در هر دو کون
جامه پوشی یک به یک را لون لون
۱۳آنچه ازین صورت رود در کار و بار
میکند شرحش قیامت آشکار
۱۴ای به یک دم زنده کرده عالمی
پس مرا هم زنده گردان از دمی
۱۵یا مرا از یک دم خود زنده کن
یا بمیران و به خاک افکنده کن
۱۶زین سخن تفتی بر اسرافیل زد
گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد
۱۷گفت ای از خویشتن سیر آمده
همچو گربه در صف شیر آمده
۱۸این طلب کز پرده جان تو خاست
ای مخالف کی شود بر پرده راست
۱۹من که عالم خردلیم آید مقیم
هر نفس را خردلی آیم ز بیم
۲۰تو که از عالم نباشی خردلی
چون رسی آخر تو در بی اولی
۲۱من که در پای دو کون افتادهام
صور بر لب منتظر استادهام
۲۲تا جهانی خلق را بی جان کنم
بیت معمور از نفس ویران کنم
۲۳این جهان و آن جهان با دم زنم
چون دو شیشه هر دو را بر هم زنم
۲۴چون شوم فارغ ز چندان رستخیز
لرزه بر من افتد و من در گریز
۲۵تا چو چندین کار بر عالم گذشت
بر من عاجز چه خواهد هم گذشت
۲۶تو برو تا نوحهای فردا کنم
بهر جانها ماتم تنها کنم
۲۷سالک آمد پیش پیر پیشوا
باز گفتش آنچه بودش ماجرا
۲۸پیر گفتش هست اسرافیل پاک
پرتو ایجاد و اعلام هلاک
۲۹در عظیمی یک ملک همتاش نیست
از شگرفی پا و سر پیداش نیست
۳۰وی عجب هر روز از خوف اله
کمتر از مرغی شود در پیشگاه
۳۱ذرهای گر بیم او میبایدت
تا ابد تسلیم او میبایدت
۳۲