کرد در کشتی یکی گبری نشست
موج برخاست و شد آن کشتی ز دست
۱سخت میترسید گبر هیچ کس
گفت ای آتش مرا فریاد رس
۲گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای
آتش اینجا کی شناسد سر ز پای
۳موج چون هم مردکش هم سرکش است
در چنین موجی چه جای آتش است
۴گر کند اینجایگه آتش قرار
تا زند یک دم برآید زو دمار
۵گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست
گفت تسلیم است تا تقدیر چیست
۶چون برآید بحر تقدیرش بجوش
شیر گردد همچو مور آنجا خموش
۷