سالک آمد پیش دریای پر آب
گفت ای از شور او مست و خراب
۱موج عشقت میکند زیر و زبر
شور و شوقت میکند شیرین و تر
۲تشنهٔ سیراب از خویش آمده
تو مزاجی خشک لب پیش آمده
۳این همه خوردی دگر میبایدت
حوصله داری اگر میبایدت
۴در سراندازی سرافرازی تراست
سرفرازی کن که جان بازی تراست
۵گر کبودی صوفی کار آمدی
عاشقی الحق گهردار آمدی
۶گر نبودی شور در تو ای دریغ
در کبودی گوهری بودی چو تیغ
۷صوفی پیروزه پوش گوهری
جوش میزن چون بجوشی خوش دری
۸خویش را در شور مست آوردهٔ
وآنچه میجوئی بدست آوردهٔ
۹چشم من بنگر چو ابر خون فشان
ذرهٔ از بی نشانم ده نشان
۱۰تو محیطی درمیان داری مدام
هین مرا این ده گر آن داری مدام
۱۱هم گهر هم آب داری همچو تیغ
آب از تشنه چرا داری دریغ
۱۲زین سخن افتاد در دریا خروش
آب او چون آتشی آمد بجوش
۱۳گفت آخر من کیم سرگشتهٔ
خشک لب تر دامنی آغشتهٔ
۱۴ای عجب در تشنگی آغشته ام
وز خجالت در عرق گم گشته ام
۱۵بر جگر آبم نماند از دلنواز
همچو ماهی مانده ام در خشک باز
۱۶تو نمیدانی که با این کار و بار
ماهیان بر من همی گریند زار
۱۷هر زمانی جوش دیگر میزنم
کف درین اندوه بر سر میزنم
۱۸مانده ام شوریده در سودای او
قطرهٔ میجویم از دریای او
۱۹جان به لب میآید از قالب مرا
تا که او آبی زند بر لب مرا
۲۰چون ندارد تشنگی من سری
چون نشانم تشنگی دیگری
۲۱از چو من تشنه چه میباید ترا
رو که از من آب نگشاید ترا
۲۲سالک آمد پیش پیر رهروان
درس حال خویش برخواندش روان
۲۳پیر گفتش بحر صاحب مشغله
هست سر تا بن مثال حوصله
۲۴نوش کرده آب چندان وز طلب
مانده شوق قطرهٔ آن خشک لب
۲۵هر کرا سیرابئی ناید تمام
چاره نیست از تشنگی بر دوام
۲۶تشنگی جان و دل میبایدت
لیک هر دو معتدل میبایدت
۲۷زآنکه گر ناقص و گر افزون شود
از کمال خویشتن بیرون شود
۲۸