خواجه اکافی درآمد در سخن
خلق میبالید ازو چون سرو بن
۱منبرش گوئی ورای عرش بود
آسمان در جنب او چون فرش بود
۲در بلندی سخن چندان برفت
کان زمان از خلق گوئی جان برفت
۳چون بلندی سخن میداد دست
مستمع بیهوش می افتاد پست
۴کرد بر مجلس مگر مردی گذر
گفت پیش آرید کار کفشگر
۵خواجه کان بشنود شد با درد جفت
گفت بشنو دید آنچ این مرد گفت
۶زین سخن الهام آمد در دلم
شد جهانی درد در دل حاصلم
۷ملهمم گفت این سخنهای بلند
نیست اندر خورد مشتی مستمند
۸این سخن پرندگان زنده راست
نه خر پالانی و خربنده راست
۹رهروان را همچو مرغان می مسوز
رهروان را پارهٔ بر کفش دوز
۱۰ره روانند اهل مجلس سر بسر
پاره دوزی کن چو مرد کفشگر
۱۱پشهٔ را قوت پیلی میدهی
مور را با جبرئیلی مینهی
۱۲راه رو را گر بخواهی دوخت کفش
بس طپانچه میزنی تو با درفش
۱۳کار چون از حد خویش افزون رود
صاحب آن کار را در خون رود
۱۴فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد
صاحبش در خون جان خویش شد
۱۵