گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه
چهرهٔ گلناریش مانند کاه
۱نه طراوت مانده در رخسار او
نه حلاوت مانده در گفتار او
۲گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس
کاتشم در دل فکندی بیقیاس
۳بود پیش شاه خلقی بیشمار
هر یکی از بهر کاری بیقرار
۴گفت خلق بی حسابند این همه
چون بگویم چون حجابند این همه
۵شاه خالی کرد حالی جایگاه
تا ایاز آنجا بماند و پادشاه
۶گفت اکنون راز برگوی این زمان
چون حجاب خلق برخاست از میان
۷گفت شاها من حجابم چون کنم
خویش را بو کز میان بیرون کنم
۸چون حجاب خویش در عالم منم
خلق بود آن دم حجاب این دم منم
۹تا که میماند ز من یک موی باز
نیست روی آنکه بتوان گفت راز
۱۰چون نمانم من تو مانی جمله پاک
راز من آنگه برون جو شد ز خاک
۱۱پاکبازانی که درویش آمدند
هر نفس در محو خود بیش آمدند
۱۲در حقیقت جمله او را خواستند
لاجرم خصمی خود را خاستند
۱۳