سالک آمد چون شکر پیش نبات
گفت ای سرسبزیت زآب حیات
۱پاکیت چون آب ذاتی آمده
قابل نفس نباتی آمده
۲فالق الحب از نوا داده ترا
حبه حب صد نوی داده ترا
۳سبز پوشان را تو محرم آمدی
لاجرم سر سبز عالم آمدی
۴قوت ارواح و بینائی ز تست
دلگشائی و دل افزائی ز تست
۵در جهان نوباوهٔ هر دم تراست
صد بهشت عدن در عالم تراست
۶جملهٔ دارو و درمان از تو رست
گل ز تو بشکفت و ریحان از تو رست
۷نیست خاری از تو بی سرو سهی
نیست ناری ظاهر از تو بی بهی
۸نار چون از شاخ سبزت بردمید
درد موسی را بهی آمد پدید
۹قصه انی انااللّه زان تست
سدرهٔ و طوبی بهم درشان تست
۱۰خواجهٔ کونین منت از تو یافت
در نماز انگور جنت از تو یافت
۱۱عشق حنانه چو آتش از تو خاست
آن حنین او چنین خوش از تو خاست
۱۲کی بود شرح عصای تو مرا
موسئی باید که گوید از عصا
۱۳چون تو سر سبزی دولت یافتی
موی در نشو و نما بشکافتی
۱۴پس بسوی بحر جوئی بردهٔ
چون تو داری عود بوئی بردهٔ
۱۵یا ببوئی زنده گردان جان من
یا بساز از داروئی درمان من
۱۶زین سخن بس تلخ شد عیش نبات
نی شکر گفتی نماندش در حیات
۱۷گفت تا کردم برون سر از زمین
روز و شب از شوق مینالم چنین
۱۸روزکی چندی چو سیرابی کنم
بعد از آن رخساره چون آبی کنم
۱۹چون به سر سبزی بیابم راستی
سر نهم در زردی و در کاستی
۲۰سر برآرم تازه در آغاز کار
پس فرو ریزم به آخر زرد و زار
۲۱گه نهندم اره بر سر سخت سخت
گه ببرندم بسختی لخت لخت
۲۲گه بسوزندم چو خاکستر کنند
گاه از داسی تنم بی سر کنند
۲۳گه خورند و گاه ریزندم بخاک
شرح دادم قصهٔ بس دردناک
۲۴آنچه میجوئی مرا با خویش نیست
زانکه با من رنگ و بوئی بیش نیست
۲۵چون ندارد رنگ و بوی من سری
کی گشاید از منت هرگز دری
۲۶سالک آمد پیش پیر خوش زفان
کرد حال خویش پیش او عیان
۲۷پیر گفتش هست اشجار و نبات
از صغار و از کبارش مثل ذات
۲۸عاقل و کامل کبارش آمدند
بیدل و مجنون صغارش آمدند
۲۹هرکه جان را محرم دلخواه یافت
چون شجر سرسبزی این راه یافت
۳۰یا کمالی یافت بر درگاه او
یا نه شد دیوانه دل در راه او
۳۱هرکه او دیوانه شد از دلنواز
هرچه دل میخواستش میگفت باز
۳۲