بامدادی بود محمود از پگاه
برنشست از بهر حربی با سپاه
۱موج میزد لشکرش از کشورش
جمع بود از چند کشور لشکرش
۲قرب پانصد پیل در زنجیر داشت
عالمی القصه دار و گیر داشت
۳دید در کنجی یکی دیوانه مست
شد پیاده شاه و پیش او نشست
۴کرد دیوانه ز پیش و پس نگاه
عالمی میدید پر پیل و سپاه
۵کرد حالی روی سوی آسمان
گفت شاهی زو درآموز این زمان
۶گفت محمودش مگو این زینهار
گفت آخر چون کنم ای شهریار
۷کی کنی تو خاصه با پیل و سپاه
از پی جنگ گدائی عزم راه
۸بلکه گر شاهی ترا آید بجنگ
تو بسازی جنگ او هم بیدرنگ
۹پادشاه با پادشاه جنگی کند
نه بیاید با گدا جنگی کند
۱۰حق ترا تنها چنین بگذاشتست
پس به سلطانیت سر افراشتست
۱۱وآمده با من بجنگ آویخته
من چنین از دست او بگریخته
۱۲فارغست از شاهی تو ای عجب
با گدائی می برآید روز و شب
۱۳با من بیچاره میکوشد مدام
من زبون تر آمدستم والسلام
۱۴چون شود از درد دلشان بیقرار
دل بپردازند خوش از کردگار
۱۵