خواجهٔ مجنون شد و مبهوت گشت
بیدل و بی قوت و بی قوت گشت
۱در گدائی و اسیری اوفتاد
در بلا و رنج و پیری اوفتاد
۲کوه نتواند همی هرگز کشید
صد یک آن بار کان عاجز کشید
۳یک شبی در راز آمد با خدای
گفت ای هم رهبر و هم رهنمای
۴این که تو هستی اگر من بودمی
از خودت پیوسته میآسودمی
۵یک دمت اندوهگین نگذارمی
ای به از من به ازینت دارمی
۶بیدلان چون گرم در کار آمدند
از وجود خویش بیزار آمدند
۷